عکس دسته جمعی ...................

هی فلانی.............

در سرم تویی

در چشمم تویی

در قلبم تو

من ، عکس دسته جمعی توام . . .


گفتی به روزگاری، مهری نشسته گفتم بیرون نمی‌توان کرد، حتی به روزگاران................

 ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف !  دادند بی شماران

گفتی : به روزگاری مهری نشسته ، گفتم:
بیرون نمی توان کرد حتی به
روزگاران


بیگانگی ز حد رفت ......ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین
گونه یادگاران

وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

شعر:محمدرضا شفیعی کدکنی

  

چقدر فاصله اينجاست بين آدمها.....مریم حیدرزاده


چقدر فاصله اينجاست بين آدمها

 چقدر عاطفه تنهاست بين آدمها

 كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد

 و او هنوز شكوفاست بين آدمها

 كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد

 تب غرور چه بالاست بين آدمها

 و از صداي شكست كسي نمي شكند

 چقدر سردي و غوغاست بين آدمها

زمهرباني دل ها دگر سراغي نيست

 چقدر قحطي روياست بين آدم ها

 غريب گشتن احساس درد سنگيني است

 و زندگي چه غم افزاست بين آدم ها

 مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟؟؟؟؟؟

 چقدر راز و معماست بين آدم ها

 چه ماجراي عجيبي است اين تپيدن دل

 واهل عشق چه رسواست بين آدم ها

 چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم؟

 طلوع عشق چه زيباست بين آدم ها

تمام پنجره ها بي قرار بارانند....

 چقدر خشكي و صحراست بين آدم ها

 و كاش صبح ببينيم كه باز مثل قديم 

 نياز و مهر و تمناست بين آدم ها

 بهار كردن دل ها چه كار دشواريست

 و عمر شوق ، چه كوتاه است بين آدم ها

 ميان تك تك لبخندها غمي سرخ است

 و غم به وسعت يلداست بين آدم ها

 به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو

 دلت به وسعت درياست بين آدم ها

 

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام...! ......از قیصر امین ژور

قیصر امین‌پور

 

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي‌كني: وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي....

        اي دريغ و و حسرت هميشگي!

                               ناگهان چقدر زود دير مي‌شود!

انکار........از قیصر امین پور

انکار.....

از تمام راز و رمز های عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده‌ی میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

 

من سرم نمی شود

ولی...

                راستی

                                  دلم

                                            که می شود!


 

اي كه بوي باران شكفته در هوايت .................

قیصر امین‌پور؛ از دامپزشکی تا ادبیات

 
اي كه بوي باران شكفته در هوايت



ياد از آن بهاران كه شد خزان به پايت
    شد خزان به پايت بهار باور من
    سايه بان مهرت نمانده بر سر من
    جز غمت ندارم به حال دل گواهي
    اي كه نور چشمم در اين شب سياهي
    چشم من به راهت هميشه تا بيايي
    باغ من بهارم بهشت من كجايي؟
    جان من كجايي ،كجايي كه بي تو دل شكسته ام
    سر به زانوي غم نهاده ام ، به گوشه اي نشسته ام
    آتشم به جان و خموشم چو ناي مانده از نوا
    مانده با نگاهي به راهي كه مي رود به ناكجا
    اي گل آشنا
                  بي قرارم بيا
                                   واي از اين غم جدايي!
                           

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران.....

 

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران

تا از دلم بشویی غمهای روزگاران

تو روح سبز گلزار گل شاداب بی خار

مرا از پا فکنده شکستنهای بسیار

تو یاس نو دمیده..... من گلبرگ تکیده

روزی آیی کنارم .....که عشق از دل رمیده

ترا نادیدن ما غم نباشد کـه در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی ،ولیکن چون تو در عالم نباشد

روزی تو خواهی آمد از کوی مهربانی

اما زمن نبینی دیگر به جا نشانی.....

سرشک نیاز...از هوشنگ ابتهاج(سایه)

سرشک نیاز
------------------------------------------
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود
به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود
چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود
نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نرود
دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود
فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود
دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود
بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هر که پیش تو ره یافت باز پس نرود.

ه. ا. سایه

تولدت مبارك عزيزم

کوچه‌های خراسان

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند موج‌های پريشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت زين سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های اين باغ را می‌شناسی هم تمام شهيدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحيد مشروط بر بودن توست ای که آيات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشيده داری آی پيدای پنهان تو را می‌شناسند
اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد چون تمام غريبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند
 
قيصر امين‌پور

پاسخ......از شفیعی کدکنی

پاسخ........

هیچ میدانی چرا چون موج
د رگریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زان که بر این پرده ی تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه میخواهم نمی بینم
وآنچه می بینم نمی خواهم

        شفیعی کدکنی

مهربانی.........

عکس های منتخب روز / 20 شهریور

آدمی دو قلب دارد........

آدمی دو قلب دارد ..........!


قلبی که از بودن آن با خبر است ....

                    و قلبی که از حضورش بی خبر.


قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست

   که در سینه می تپد

 

 


همان که گاهی می شکند.....


گاهی می گیرد و گاهی می سوزد


گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه


و گاهی هم از دست می رود...

 

 با این دل است که عاشق می شویم


با این دل است که دعا می کنیم


با همین دل است که نفرین می کنیم


و گاهی وقت ها هم

کینه می ورزیم...

 

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.


این قلب اما در سینه جا نمی شود


و به جای اینکه:

 بتپد می وزد  و می بارد و می گردد  و می تابد


این قلب نه می شکند نه می سوزد و نه می گیرد


سیاه و سنگ هم نمی شود


از دست هم نمی رود

 

 

 

زلال است و جاری


مثل رود و نسیم


و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند


بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

 

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند


وقتی تو بد می گویی و بیزاری ، او عشق می ورزد


وقتی تو می رنجی او می بخشد...

 

این قلب کار خودش را می کند


نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت


نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی
.
.
.
.
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند


به خاطر قلب دیگرشان


به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .


ما را دوست دارند بی هیچ علتی!

این همه سال زمزمه کردیم:

این همه سال زمزمه کردیم:
"صدا کن مرا، صدای تو خوب است..."

هیچ نمی دانستیم که تو حتی ثانیه ای از عمرمان را سکوت نکرده ای

تو صدا میکنی،
در قامت باد که در شیار گوشمان می پیچد و مینوازد و میرود
در جامۀ هر یک پرنده که چیزی مبهم میگوید و رد میشود...

تو صدا میکنی،
با لحن ملتهب همین آبشار دیروزی که در محضرش ایستاده بودیم...
با رنگدانه های هزار رنگ گیاهان که همیشه خیره اند به ما...

تو صدا میکنی... حتی با سکوت سلیس شبهای بی صدا...

و ما چه خوشبختیم که همۀ عمر مخاطب تمام بادهای جهان، تمام پرندگان آسمان، تمام آبهای روان و... بوده ایم

بی آنکه بدانیم:

صدای تو

همۀ صداهای عالم است...

نماز فرشتگان........از شاعر نازنين محمود اكرامي

 نماز فرشتگان
 

  ساعت ده صبح است

 

           دست هاي آسمانی تو

 

                                     با لب هاي من


                                          دعا مي خوانند.

 

   دعا ها يي كه لب هاي فرشتگان نيز


                             از آن باكره است

 

                        ... كه آسمان را به باران مي رساند

 

                         ... كه زمين را بارور مي كند .

 

  حالا  ده و نيم صبح است 

 

                          باوضوي هم

 

                         نادرترین نماز تاريخ را می خوانیم.

 

    در سایه ی درختی پیر

 

          كه نام خودش را هم به ياد ندارد

 

                                   باریدن را تجربه می کنیم .

 

   ساعت از ده و نيم هم گذشته است

 

   من با لب هاي تو

 

   تو با دستهاي من 

 

            بااشتياق سكوت قنوت مان را مي شكنيم

 

   حالا  تو دعا می باری


            من اشک

 

  وفرشتگان نماز شکسته می خوانند.


mn

 

درد بی دوا

 

 درد بی دوا  .....از شاعر نازنين محمود اکرامی

  خدا  بزرگ ، خدا  مهربان ، خدا خوب  است

  تو خوب هستي و من خوبم و هوا خوب است

 

  دلم اگر چه شكسته ،اگر چه بيما ر است  --

  ولي به عشق تو چون هست مبتلا ، خوب است

 

  مريض عشق تو هرگز شفا نمي خواهد

  چرا كه درد اگر بود بي دوا ،خوب است

 

  مگو كه "درد و بلا يت به جان من بخورد"

  به راه عشق ، اگر درد ،، اگر بلا خوب است

                       ***

  خوشم به خنده ، به اخم و گلايه ات ، زيرا --

هر آنچه مي رسد از جانب شما خوب است 

 

آه ، باران.......مشیری


آه ، باران

ريشه در اعماق اقيانوس دارد -  شايد - 

                    اين گيسو پريشان كرده

                                       بيد وحشي باران .

يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ،

                                                 شهر سوگواران .

 

هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش

ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش :

رنگ  اين شب هاي وحشت را

                                   تواند شست آيا از دل ياران ؟

 

چشم ها و چشمه ها خشك اند .

روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ،

همچنان كه نام ها در ننگ !

 

هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد .

آه ، باران ،

اي اميد جان بيداران !

بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم -

                                                  آيا‌، چيره خواهي شد ؟

ماجرایی تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تٌن صدا

میزان فاصله ی قلب آدم ها و تٌن صدا
استادى از شاگردانش پرسید 
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
 
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم
 
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
 
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
 
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
 
سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
 
استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
 
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش
 
 
اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.
 

به  باران  بگو  بيش  از اينها   ببارد........

 
 

به  باران  بگو  بيش  از اينها   ببارد

وباران مگر چيست  ؟؟

سلام تو .....وقتي كه در ميگشايي.....

نگاه تو ....وقتي كه از  شوق خيس است....

دل من دیر زمانیست که میپندارد......

                      

 

دل من دیر زمانیست که میپندارد......

دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هائی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش (مهر)است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس                                         

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

   

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد

فریدون مشیری

 

 

به نام دوست که هرچه داریم از اوست

 

ادامه نوشته